بسم الله الرحمن الرحيم
الهي العفو …
به دعوت تارنوشت «توهمات يك دانشجوي بسيجي غربزده» و دوست خوبم «محمدعلي»، به يك حركت وبلاگي با محوريت انتشار پيششمارهي ماهنامهي «راه»، با جمعي از بچههاي تحريريهي چهارم سوره، شدهام. براي اطلاع بيشتر از اين حركت -كه سابقا به آن بازي ميگفتند!- اينجا را ببينيد.
تقريبا از بهار سال گذشته كه يكي از دوستان فارغالتحصيلم آخرين شمارهي چاپ شدهي سوره را به دستم داد، پيگير آن جريده بودم؛ نه كه قبلا اسمش را نشنيده باشم. هر وقت هم ميهماني به منزل ميآمد، آن را جلوي چشم ميگذاشتم بلكه نگاهي بيندازد، كه گاهي هم ميبرد و ميخواندش. به هر حال بعد از اخراج محترمانهي تحريريهي چهارم ديگر فرصت مطالعةي آن را نيافتم، مگر اينكه هر از گاهي نظري به سيدي «آغازي بر يك پايان» مياندازم. اينها را گفتم تا در جريان اختصار آشنايي حقير با «سوره» باشيد.
و اما جواب به سه سوالي كه بايد پاسخگوي آن باشم:
يكم؛ مثل غالب خوانندگان، من هم سوره را از «بعد التحرير»هاي وحيد جليلي ميخواندم. نگاهي به بعضي مقالهها ميانداختم، به ويژه گفتوگوهاي بعضا جذابي كه با برخي شخصيتهاي برجسته و گمنام برايم جالب بود. نيز مصاحبه با آن آقا و خانم فيلمساز اهل امريكاي جنوبي، كه در بحث توزيع محصولات فرهنگي -جدّاً- راهحلهاي جالبي در كشورشان پياده كرده بودند. دو تا صفحه هم بود كه معمولا لذت ميبردم از خواندنشان؛ اگر اشتباه نكنم: «داستانهايي از باب قصهي ما راست بود» و «فكر كردن با صداي بلند»
گهگاه يادداشتهاي گزارشگونه (يا گزارشهاي يادداشتگونه) همچون گزارشي از فعاليتهاي فرهنگي در يك روستا (فكر كنم عنوانش “خيلي عوض شديد!” بود) و يكي ديگر كه در يكي از شمارههاي پاييز بعد از انتخابات رياست جمهوري دربارهي فقر و فاصلهي طبقاتي در تهران و … چاپ شد؛ خيلي خوب بودند و تاثيرگذار، كاش ادامه يابند.
دوم؛ «سوره» معمولا در همهي ابعاد فرهنگي انقلاب اسلامي حرفي زده بود (و رفته بود). ليكن در بسياري از آن مباحث يا خيلي گذرا و سطحي بود، و يا به قدري عميق شد كه راهكارهاي اجرايي واقعي را فراموش كرد. (اين نظر من است و بلكه اشتباه هم باشد.)
دوست دارم همانقدر كه به راديو و تلويزيون و وزارت ارشاد و علوم و … انتقاد ميشود، كمي هم به مشكلات حوزههاي علميه و روحانيت پرداخته شود. كه چرا بعد از گذشت بيش از يك ربع قرن، هنوز وضع اقتصاد و فرهنگ و … اينطور است و اصلا جايگاه حوزه در اين جامعه كجاست؟ و چرا فرهنگ مذهبي ما كمكم دارد فاسد ميشود؟
سوم؛ گاهي -مثلا- در دانشگاه و يا جاي ديگري، يك فكري هست كه چون كيان بعضي از مسئولان را زير سوال ميبرد، و به اصطلاح پا روي دم آنها ميگذارد، امكان رشد و بالفعل شدنش نيست و يا بسيار مشكل است. ليكن بعضي وقتها براي اينكه -مثلا در همان مجموعهي دانشگاه- اين تفكر بخواهد گسترش پيدا كند (در حالي كه مدتهاست مرده يا ضعيف شده)، مانع اصلي نه آن مسئوليني كه احساس خطر ميكنند، كه افرادي است كه به وضعيت موجود عادت كرده و به هر كه از اين حرفهاي انقلابي بزند، به نوعي برچسب زده ميزنند. تا ميگويي بازخواني آرمانهاي بسيج، ميگويند اين از حرفهاي فلاني است كه اينها ياد گرفتهاند! و يا ما پريروز در يك جلسه (كه تعداد حضار به 20 نفر هم نميرسد!) متن پيام امام براي تشكيل بسيج را خوانديم و كافي است!
يقينا سستي و كاهلي كه بعد از انتخابات سال 84 بر اكثريت افراد حزباللهي جامعه غالب شد، و نيز مطلقنگري برخي از ايشان، در مسير عملي كردن آرمانهاي فرهنگي انقلاب اسلامي سنگاندازي ميكند. ضمن اينكه نبايد نقدناپذيري بسياري از مسئولان فرهنگي را ناديده گذاشت.
دعوت ميكنم: ميخواستم محمدعلي طائبي و علي اللهياري را دعوت كنم، كه ديدم قبلا دعوت شدهاند. (اگرچه تا شب گذشته چيزي روي وبلاگشان ننوشته بودند.) پس دو تا از همشهريهاي خودم كه به تازهگي – و بعد از مدتها التماس ما و اينكه: ببين چهقدر وبلاگ قشنگه؟! - شروع به وبلاگ نوشتن كردهاند را دعوت ميكنم:
+ مصرع تيتر احتمالا از حافظ است.
+ باز تاكيد ميكنم براي مطالعهي منظم و به موقع اين وبلاگ، حتما در فيد وبلاگ مشترك شويد. اگر نميدانيد فيد چيست و به چه كار ميآيد اينجا را بخوانيد.